گفتهای من یار دیگر می کنم
بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم
۱پس تو خود این گو که از تیغ جفا
عاشقی را قصد و بیسر می کنم
۲گوهری را زیر مرمر می کشم
مرمری را لعل و گوهر می کنم
۳صد هزاران مؤمن توحید را
بسته آن زلف کافر می کنم
۴عاشقان را در کشاکش همچو ماه
گاه فربه گاه لاغر می کنم
۵کلههای عشق را از خنب جان
کیل باده همچو ساغر می کنم
۶باغ دل سرسبز و تر باشد ولیک
از فراقش خشک و بیبر می کنم
۷گلبنان را جمله گردن می زنم
قصد شاخ تازه و تر می کنم
۸چونک بیمن باغ حال خود بدید
جور هشتم داد و داور می کنم
۹از بهار وصل بر بیمار دی
مغفرت را روح پرور می کنم
۱۰بار دیگر از بر سیمین خود
دست بیسیمان پر از زر می کنم
۱۱بندگان خویش را بر هر دو کون
خسرو و خاقان و سنجر می کنم
۱۲شمس تبریزی همیگوید به روح
من ز عین روح سرور می کنم
۱۳