می شناسد پرده جان آن صنم
چون نداند پرده را صاحب حرم
۱چون ز پرده قصد عقل ما کند
تو فسون بر ما مخوان و برمدم
۲کس ندارد طاقت ما آن نفس
عاقل از ما می رمد دیوانه هم
۳آن چنان کردیم ما مجنون که دوش
ماه می انداخت از غیرت علم
۴پردههایی می نوازد پرده در
تارهایی می زند بیزیر و بم
۵عقل و جان آن جا کند رقص الجمل
کو بدرد پرده شادی و غم
۶این نفس آن پرده را از سر گرفت
ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم
۷