عاشقی بر من پریشانت کنم
کم عمارت کن که ویرانت کنم
۱گر دو صد خانه کنی زنبوروار
چون مگس بیخان و بیمانت کنم
۲تو بر آنک خلق را حیران کنی
من بر آنک مست و حیرانت کنم
۳گر کُهِ قافی تو را چون آسیا
آرم اندر چرخ و گردانت کنم
۴ور تو افلاطون و لقمانی به علم
من به یک دیدار نادانت کنم
۵تو به دست من چو مرغی مردهای
من صیادم دام مرغانت کنم
۶بر سر گنجی چو ماری خفتهای
من چو مار خسته پیچانت کنم
۷خواه دلیلی گو و خواهی خود مگو
در دلالت عین برهانت کنم
۸خواه گو لاحول خواهی خود مگو
چون شُهُب لاحول شیطانت کنم
۹چند می باشی اسیر این و آن
گر برون آیی از این آنت کنم
۱۰ای صدف چون آمدی در بحر ما
چون صدفها گوهرافشانت کنم
۱۱بر گلویت تیغها را دست نیست
گر چو اسماعیل قربانت کنم
۱۲چون خلیلی هیچ از آتش مترس
من ز آتش صد گلستانت کنم
۱۳دامن ما گیر اگر تردامنی
تا چو مه از نور دامانت کنم
۱۴من همایم سایه کردم بر سرت
تا که افریدون و سلطانت کنم
۱۵هین قرائت کم کن و خاموش باش
تا بخوانم عین قرآنت کنم
۱۶