من آن شب سیاهم کز ماه خشم کردم
من آن گدای عورم کز شاه خشم کردم
۱از لطفم آن یگانه می خواند سوی خانه
کردم یکی بهانه وز راه خشم کردم
۲گر سر کشد نگارم ور غم برد قرارم
هم آه برنیارم از آه خشم کردم
۳گاهم فریفت با زر گاهم به جاه و لشکر
از زر چو زر بجستم وز جاه خشم کردم
۴ز آهن ربای اعظم من آهنم گریزان
وز کهربای عالم من کاه خشم کردم
۵ما ذرهایم سرکش از چار و پنج و از شش
خود پنج و شش کی باشد ز الله خشم کردم
۶این را تو برنتابی زیرا برون آبی
گر شبه آفتابی ز اشباه خشم کردم
۷