ببسته است پری نهانیی پایم
ز بند اوست که من در میان غوغایم
۱ز کوه قافم من که غریب اطرافم
به صورتم چو کبوتر به خلق عنقایم
۲کبوترم چو شود صید چنگ باز اجل
از آن سپس پر عنقای روح بگشایم
۳ز آفتاب خرد گرچه پشت من گرم است
برای سایه نشینان چو خیمه برپایم
۴چو ابن وقت بود دامن پدر گیرد
چه صوفیم که به سودای دی و فردایم
۵مرا چو پرده درآویختی بر این درگاه
هم از برای برآویختن نمیشایم
۶ز لطف توست که از جغدیم برآوردی
چو طوطیان ز کف تو شکر همیخایم
۷اگر ز جود کف تو به بحر راه برم
تمام گوهر هستی خویش بنمایم
۸شکار درک نیم من ورای ادراکم
به پای وهم نیم من درازپهنایم
۹سخن به جای بمان خویش بین کجایی تو
مرا بجوی همان جا که من همان جایم
۱۰