خوشی خوشی تو ولی من هزار چندانم
به خواب دوش که را دیدهام نمیدانم
۱ز خوشدلی و طرب در جهان نمیگنجم
ولی ز چشم جهان همچو روح پنهانم
۲درخت اگر نبدی پا به گل مرا جستی
کز این شکوفه و گل حسرت گلستانم
۳همیشه دامن شادی کشیدمی سوی خویش
کشد کنون کف شادی به خویش دامانم
۴ز بامداد کسی غلملیج می کندم
گزاف نیست که من ناشتاب خندانم
۵ترانهها ز من آموزد این نفس زهره
هزار زهره غلام دماغ سکرانم
۶شکرلبی لب ما را به گاه شیرین کرد
که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم
۷صلا که قامت چون سرو او صلا درداد
که من نماز شما را لطیف ارکانم
۸صلا که فاتحه قفلهای بسته منم
بدان چو فاتحه تان در نماز می خوانم
۹به دار ملک ملاحت لبش چو غماز است
که بنگرید نصیب مرا که دربانم
۱۰چنانک پیش جنونم عقول حیرانند
من از فسردگی این عقول حیرانم
۱۱فسرده ماند یخی که به زیر سایه بود
ندید شعشعه آفتاب رخشانم
۱۲تبسم خوش خورشید هر یخی که بدید
سبال مالد و گوید که آب حیوانم
۱۳بیار ناطق کلی بگو تو باقی را
ز گفتنم برهان من خموش برهانم
۱۴