بیار باده که اندر خمار خمارم
خدا گرفت مرا زان چنین گرفتارم
۱بیار جام شرابی که رشک خورشید است
به جان عشق که از غیر عشق بیزارم
۲بیار آنک اگر جان بخوانمش حیف است
بدان سبب که ز جان دردهای سر دارم
۳بیار آنک نگنجد در این دهان نامش
که می شکافد از او شقههای گفتارم
۴بیار آنک چو او نیست گولم و نادان
چو با ویم ملک گربزان و طرارم
۵بیار آنک دمی کز سرم شود خالی
سیاه و تیره شوم گوییا ز کفارم
۶بیار آنک رهاند از این بیار و میار
بیار زود و مگو دفع کز کجا آرم
۷بیار و بازرهان سقف آسمانها را
شب دراز ز دود و فغان بسیارم
۸بیار آنک پس مرگ من هم از خاکم
به شکر و گفت درآرد مثال نجارم
۹بیار می که امین میم مثال قدح
که هر چه در شکمم رفت پاک بسپارم
۱۰نجار گفت پس مرگ کاشکی قومم
گشاده دیده بدندی ز ذوق اسرارم
۱۱به استخوان و به خونم نظر نکردندی
به روح شاه عزیزم اگر به تن خوارم
۱۲چه نردبان که تراشیدهام من نجار
به بام هفتم گردون رسید رفتارم
۱۳مسیح وار شدم من خرم بماند به زیر
نه در غم خرم و نی به گوش خروارم
۱۴بلیس وار ز آدم مبین تو آب و گلی
ببین که در پس گل صد هزار گلزارم
۱۵طلوع کرد از این لحم شمس تبریزی
که آفتابم و سر زین وحل برون آرم
۱۶غلط مشو چو وحل در رویم دیگربار
که برقرارم و زین روی پوش در عارم
۱۷به هر صبوح درآیم به کوری کوران
برای کور طلوع و غروب نگذارم
۱۸