نیَم ز کار تو فارغ، همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم
۱به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم، به لطف بردارم
۲رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم
سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم
۳هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
۴ببستهست میان ، لطفِ من به تیمارت
که دیدهای برکاتِ وصال و تیمارم
۵هزار شربت شافی به مهر میجوشد
از آن شبی که بگفتی به من که «بیمارم»
۶بیا به پیش که تا سرمهٔ نو اَت بکشم
که چشمروشن باشی به فهمِ اسرارم
۷ز خاصِ خاصِ خودم لطف کی دریغ آید؟
که از کمال کرم دستگیر اغیارم
۸تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوان
که یافت شد به جوال تو صاع انبارم
۹تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی
هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم
۱۰نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش؟
به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم
۱۱به خلوتش همه تأویل آن بیان فرمود
که من گزاف کسی را به غم نیازارم
۱۲خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد
ولی مبر تو گمان بد، ای گرفتارم!
۱۳