به خدایی که در ازل بودهست
حی و دانا و قادر و قیوم
۱نور او شمعهای عشق فروخت
تا بشد صد هزار سر معلوم
۲از یکی حکم او جهان پر شد
عاشق و عشق و حاکم و محکوم
۳در طلسمات شمس تبریزی
گشت گنج عجایبش مکتوم
۴که از آن دم که تو سفر کردی
از حلاوت جدا شدیم چو موم
۵همه شب همچو شمع می سوزیم
ز آتشش جفت وز انگبین محروم
۶در فراق جمال او ما را
جسم ویران و جان در او چون بوم
۷آن عنان را بدین طرف برتاب
زفت کن پیل عیش را خرطوم
۸بیحضورت سماع نیست حلال
همچو شیطان طرب شده مرحوم
۹یک غزل بیتو هیچ گفته نشد
تا رسید آن مشرفه مفهوم
۱۰بس به ذوق سماع نامه تو
غزلی پنج شش بشد منظوم
۱۱شام ما از تو صبح روشن باد
ای به تو فخر شام و ارمن و روم
۱۲