باز نگار می کشد چون شتران مهار من
یارکشی است کار او بارکشی است کار من
۱پیش رو قطارها کرد مرا و می کشد
آن شتران مست را جمله در این قطار من
۲اشتر مست او منم خارپرست او منم
گاه کشد مهار من گاه شود سوار من
۳اشتر مست کف کند هر چه بود تلف کند
لیک نداند اشتری لذت نوشخوار من
۴راست چو کف برآورم بر کف او کف افکنم
کف چو به کف او رسد جوش کند بخار من
۵کار کنم چو کهتران بار کشم چو اشتران
بار کی می کشم ببین عزت کار و بار من
۶نرگس او ز خون من چون شکند خمار خود
صبر و قرار او برد صبر من و قرار من
۷گشته خیال روی او قبله نور چشم من
وان سخنان چون زرش حلقه گوشوار من
۸باغ و بهار را بگو لاف خوشی چه می زنی
من بنمایمت خوشی چون برسد بهار من
۹می چو خوری بگو به می بر سر من چه می زنی
در سر خود ندیدهای باده بیخمار من
۱۰باز سپیدی و برو میر شکار را بگو
هر دو مرا توی بلی میر من و شکار من
۱۱مطلع این غزل شتر بود از آن دراز شد
ز اشتر کوتهی مجو ای شه هوشیار من
۱۲