ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان
وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان
۱گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری
مانند سر بریان گشته که منم خندان
۲من صوفی باصوفم من آمر معروفم
چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان
۳معذوری خود دیده در خویش ترنجیده
عذر دگران خواهد از باب هنرمندان
۴بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن
وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان
۵آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را
وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان
۶بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند
جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان
۷