دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان
این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان
۱زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر
ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان
۲هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید
زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان
۳هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته
هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان
۴گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او
وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان
۵ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید
ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان
۶کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته
هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان
۷آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد
وز ذوق نمیگنجد در کون و مکان ای جان
۸پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم
هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان
۹پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم
احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان
۱۰گر روی ترش داری دانیم که طراری
ز احداث همیترسی وز مکر عوان ای جان
۱۱در کنج عزبخانه حوری چو دردانه
دور از لب بیگانه خفتهست ستان ای جان
۱۲صد عشق همیبازد صد شیوه همیسازد
آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان
۱۳بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی
کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان
۱۴چندان حیوان آن سو می خاید و می زاید
چون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان
۱۵خنبک زده هر ذره بر معجب بیبهره
کآب حیوان را کی داند حیوان ای جان
۱۶اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدی
در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان
۱۷خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خاید
تا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان
۱۸