بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن
۱اندر قفس هستی این طوطی قدسی را
زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن
۲چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان
هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن
۳دردی وجودت را صافی کن و پالوده
وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن
۴تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی
ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
۵اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد
گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن
۶در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم
بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن
۷چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو
جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن
۸گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو
ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن
۹می باش چو مستسقی کو را نبود سیری
هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن
۱۰هر روح که سر دارد او روی به در دارد
داری سر این سودا سر در سر سودا کن
۱۱بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن
برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن
۱۲بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو
کاین عشق همیگوید کز عقل تبرا کن
۱۳هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو
هم مست شو و هم می بیهر دو تو گیرا کن
۱۴هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو
هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن
۱۵تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو
گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن
۱۶دانا شدهای لیکن از دانش هستانه
بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن
۱۷موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی
از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن
۱۸