ای دل چو نمیگردد در شرح زبان من
وان حرف نمیگنجد در صحن بیان من
۱می گردد تن در کد بر جای زبان خود
در پرده آن مطرب کو زد ضربان من
۲هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی
هم جان و جهان حیران در جان و جهان من
۳از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد
وان لعل شده حیران در عزت کان من
۴ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی
چون در سر زلف او گشتهست مکان من
۵جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی
پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من
۶گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد
جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من
۷جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم
باقی قماشت کو ای دلق کشان من
۸شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر
و افزوده ز هر دوری از وی دوران من
۹