در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین
با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین
۱خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته
اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین
۲یاران بشوریده با جان بسوزیده
بگشاده دل و دیده در شاهد بیکابین
۳چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد
چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین
۴شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی
در دیده هر هستی از دیده زنگی بین
۵آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند
این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین
۶می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین
که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین
۷شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را
آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین
۸شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی
تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین
۹