ای سنجق نصرالله وی مشعله یاسین
یا رب چه سبک روحی بر چشم و سرم بنشین
۱ای تاج هنرمندی معراج خردمندی
تعریف چه میباید چون جمله توی تعیین
۲هر ذره که می جنبد هر برگ که می خنبد
بی کام و زبان گفتی در گوش فلک بنشین
۳جان همه جانا ای دولت مولانا
جان را برهانیدی از ناز فلان الدین
۴از نفخ تو می روید پر ملاء الاعلی
وز شرق تو می تفسد پشت فلک عنین
۵از عشق جهان سوزت وز شوق جگردوزت
بی هیچ دعاگویی عالم شده پرآمین
۶ناگاه سحرگاهی بیرخنه و بیراهی
آورد طبیب جان یک خمره پرافسنتین
۷تا این تن بیمارم وین کشته دل زارم
زنده شد و چابک شد برداشت سر از بالین
۸گفتم که ملیحی تو مانا که مسیحی تو
شاد آمدی ای سلطان ای چاره هر مسکین
۹پیغامبر بیماران نافعتری از باران
در خمره چه داری گفت داروی دل غمگین
۱۰حرز دل یعقوبم سرچشمه ایوبم
هم چستم و هم خوبم هم خسرو و هم شیرین
۱۱گفتم که چنان دریا در خمره کجا گنجد
گفتا که چه دانی تو این شیوه و این آیین
۱۲کی داند چون آخر استادی بیچون را
گنجاند در سجین او عالم علیین
۱۳یوسف به بن چاهی بر هفت فلک ناظر
و اندر شکم ماهی یونس ز بر پروین
۱۴گر فوقی وگر پستی هستی طلب و مستی
نی بر زبرین وقف است این بخت نه بر زیرین
۱۵خامش که نمیگنجد این حصه در این قصه
رو چشم به بالا کن روی چو مهش می بین
۱۶