ای قاعده مستان در همدگر افتادن
استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
۱عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است
گویم که چه باشد عشق در کان زر افتادن
۲زر خود چه بود عاشق سلطان سلاطین است
ایمن شدن از مردن وز تاج سر افتادن
۳درویش به دلق اندر و اندر بغلش گوهر
او ننگ چرا دارد از در به در افتادن
۴مست آمد دوش آن مه افکنده کمر در ره
آگه نبد از مستی او از کمر افتادن
۵گفتم که دلا برجه می بر کف جان برنه
کافتاد چنین وقتی وقت است درافتادن
۶با بلبل بستانی همدست شدن دستی
با طوطی روحانی اندر شکر افتادن
۷من بیدل و دل داده در راه تو افتاده
والله که نمیدانم جای دگر افتادن
۸گر جام تو بشکستم مستم صنما مستم
مستم مهل از دستم و اندر خطر افتادن
۹این قاعده نوزاد است وین رسم نو افتادهست
شیشه شکنی کردن در شیشه گر افتادن
۱۰