بی او نتوان رفتن بیاو نتوان گفتن
بی او نتوان شستن بیاو نتوان خفتن
۱ای حلقه زن این در در باز نتان کردن
زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن
۲گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد
او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن
۳کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد
چون مرغ دل او پرد زین گنبد بیروزن
۴این باید و آن باید از شرک خفی زاید
آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن
۵آن باید کو آرد او جمله گهر بارد
یا رب که چهها دارد آن ساقی شیرین فن
۶دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه
او خواجه و من بنده پستی بود و روغن
۷