آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن
ز آیینه ندیدهست او الا سیهی آهن
۱از آب حیات تو دور است به ذات تو
کز کبر برآید او بالا مثل روغن
۲پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد
از لذت آن بوسه ای روت مه روشن
۳گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی
زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن
۴در سینه خیال او وان گاه غم و غصه
در آب حیات او وانگه خطر مردن
۵