آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن
بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن
۱سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان
ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن
۲ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری
من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن
۳هم پردهٔ من میدر هم خون دلم میخور
آخر نه توی با من شاباش زهی ای من
۴از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود
جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن
۵از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان
رونق نبود زر را تا باشد در معدن
۶با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی
در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن
۷