ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن
وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن
۱هر چند شب غفلت و مستیت دراز است
ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن
۲در پرده ناموس و دغل چند گریزی
نزدیک رسیدهست تو را پرده دریدن
۳هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت
ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن
۴رحم آر بر این جان که طپان است در این دام
نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن
۵چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است
پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن
۶چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان
تا بازرهی از خلش و آب دویدن
۷داروی دل و دیده نبودهست و نباشد
ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن
۸هین مخلص این را تو بفرما به تمامی
که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن
۹