بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان
خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان
۱دی عهد نکردی بروم بازبیایم
سوگند نخوردی که بجویم دل مستان
۲گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید
رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان
۳ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی
وی چهره تو خوبتر از روی گلستان
۴دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند
در عین تموزی بجهد برق زمستان
۵گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن
صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان
۶بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی
هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان
۷ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست
زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن
۸