صد گوش نوم باز شد از راز شنودن
بی بوددهنده نتوان زادن و بودن
۱استودن تو باد بهار آمد و من باغ
خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن
۲بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است
وز همدگر آن جام وفا را بربودن
۳ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است
آیینه دل را ز خرافات زدودن
۴آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است
این هدهد جان را گره از پای گشودن
۵تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه
جانها به لب آمد هله وقت است نمودن
۶ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ
وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن
۷ساقی چو توی کفر بُوَد بودنِ هشیار
وان شب که توی ماه حرام است غنودن
۸چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف
بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن
۹گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت
آن جسم بود کش بتوانند بسودن
۱۰پس تا شه ما گوید کو راست مسلم
پر کردن افهام و بر افهام فزودن
۱۱