آن دلبر عیار جگرخواره ما کو
آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو
۱بیصورت او مجلس ما را نمکی نیست
آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو
۲باریک شدهست از غم او ماه فلک نیز
آن زهره با بهره سیاره ما کو
۳پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت
آن رشک چه بابل سحاره ما کو
۴موسی که در این خشک بیابان به عصایی
صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو
۵زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر
ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو
۶از فرقت آن دلبر دردی است در این دل
آن داروی درد دل و آن چاره ما کو
۷استاره روز او است چو بر میندمد صبح
گویم که بدم گوید کاستاره ما کو
۸اندر ظلمات است خضر در طلب آب
کان عین حیات خوش فواره ما کو
۹جان همچو مسیحی است به گهواره قالب
آن مریم بندنده گهواره ما کو
۱۰آن عشق پر از صورت بیصورت عالم
هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو
۱۱هر کنج یکی پرغم مخمور نشستهست
کان ساقی دریادل خماره ما کو
۱۲آن زنده کن این در و دیوار بدن کو
و آن رونق سقف و در و درساره ما کو
۱۳لوامه و اماره بجنگند شب و روز
جنگ افکن لوامه و اماره ما کو
۱۴ما مشت گلی در کف قدرت متقلب
از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو
۱۵شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست
و اندر پی او آن دل آواره ما کو
۱۶