در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو
چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو
۱جمع شکران را بین در ما نگران را بین
شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو
۲امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی
امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو
۳هر چند که استادی داد دو جهان دادی
در دست که افتادی زان طرفه خبر برگو
۴از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده
بسیار بگردیده احوال سفر برگو
۵در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی
زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو
۶با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم
شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو
۷مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین
یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو
۸بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان
باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو
۹گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم
ای عارف این را هم با او به سحر برگو
۱۰آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه
گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو
۱۱گر رافضیی باشد از داد علی در ده
ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو
۱۲موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی
بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو
۱۳