خزان عاشقان را نوبهار او
روان ره روان را افتخار او
۱همه گردن کشان شیردل را
کشیده سوی خود بیاختیار او
۲قطار شیر میبینم چو اشتر
به بینیشان درآورده مهار او
۳مهارش آنک حاجتمندشان کرد
ز خوف و حرصشان کرده نزار او
۴گران جانتر ز عنصرها نه خاک است
سبک کرد و ببرد از وی قرار او
۵از آب و آتش و از باد این خاک
سبکتر شد چو برد از وی وقار او
۶به خاک آن هر سه عنصر را کند صید
به گردون میکند آهو شکار او
۷یکی کاهل نخواهد رست از وی
که یک یک را کند دربند کار او
۸ز خاک تیره کاهلتر نباشی
به زیر دم او بنهاد خار او
۹عصا زد بر سر دریا که برجه
برآورد از دل دریا غبار او
۱۰عصا را گفت بگذار این عصایی
همیپیچد بر خود همچو مار او
۱۱برآرد مطبخ معده بخاری
بسازد جان و حسی زان بخار او
۱۲ز تف دل دگر جانی بسازد
که تا دارد از آن جان ننگ و عار او
۱۳زهی غیرت که بر خود دارد آن شه
که سلطان هم وی است و پرده دار او
۱۴زهی عشقی که دارد بر کفی خاک
که گاهش گل کند گه لاله زار او
۱۵کند با او به هر دم یک صفت یار
ز جمله بسکلد در اضطرار او
۱۶که تا داند که آنها بیوفااند
بداند قدر این بگزیده یار او
۱۷عجایب یار غاری گردد او را
که یار او باشد و هم یار غار او
۱۸زبان بربند و بگشا چشم عبرت
که بگشادهست راه اعتبار او
۱۹