رندان همه جمعند در این دیر مغانه
درده تو یکی رطل بدان پیر یگانه
۱خون ریزبک عشق در و بام گرفتهست
و آن عقل گریزان شده از خانه به خانه
۲یک پرده برانداخته آن شاهد اعظم
از پرده برون رفته همه اهل زمانه
۳آن جنس که عشاق در این بحر فتادند
چه جای امان باشد و چه جای امانه
۴کی سرد شود عشق ز آواز ملامت
هرگز نرمد شیر ز فریاد زنانه
۵پر کن تو یکی رطل ز میهای خدایی
مگذار خدایان طبیعت به میانه
۶اول بده آن رطل بدان نفس محدث
تا ناطقهاش هیچ نگوید ز فسانه
۷چون بند شود نطق یکی سیل درآید
کز کون و مکان هیچ نبینی تو نشانه
۸شمس الحق تبریز چه آتش که برافروخت
احسنت زهی آتش و شاباش زبانه
۹