دل معشوق سوزیده است بر من
وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
۱بزد آتش به جان بنده شمعی
کز او شد موم جان سنگ و آهن
۲پدید آمد از آن آتش به ناگه
میان شب هزاران صبح روشن
۳به کوی عشق آوازه درافتاد
که شد در خانه دل شکل روزن
۴چه روزن کآفتاب نو برآمد
که سایه نیست آن جا قدر سوزن
۵از آن نوری که از لطفش برستهست
ز آتش گلبن و نسرین و سوسن
۶از آن سو بازگرد ای یار بدخو
بدین سو آ که این سوی است مؤمن
۷به سوی بیسوی جمله بهار است
به هر سو غیر این سرمای بهمن
۸چو شمس الدین جان آمد ز تبریز
تو جان کندن همیخواهی همیکن
۹