برو ای دل به سوی دلبر من
بدان خورشید شرق و شمع روشن
۱مرو هر سو به سوی بیسویی رو
که هر مسکین بدان سو یافت مسکن
۲بنه سر چون قلم بر خط امرش
که هر بیسر از او افراشت گردن
۳که جز در ظل آن سلطان خوبان
دل ترسندگان را نیست مأمن
۴به دستت او دهد سرمایه زر
ز پایت او گشاید بند آهن
۵ور از انبوهی از در ره نیابی
چو گنجشکان درآ از راه روزن
۶وگر زان خرمن گل بو نیابی
چه سود عنبرینه و مشک و لادن
۷وگر سبلت ز شیرش تر نکردی
برو ای قلتبان و ریش می کن
۸چو دیدی روی او در دل بروید
گل و نسرین و بید و سرو و سوسن
۹درآمیزد دلت با آب حسنش
چو آتش که درآویزد به روغن
۱۰درآ در آتشش زیرا خلیلی
مرم ز آتش نهای نمرود بدظن
۱۱درآ در بحر او تا همچو ماهی
بروید مر تو را از خویش جوشن
۱۲ز کاه غم جدا کن حب شادی
که آن مه را برای ماست خرمن
۱۳بهار آمد برون آ همچو سبزه
به کوری دی و بر رغم بهمن
۱۴نخمی چون کمان گر تیر اویی
به قاب قوس رستستی ز مکمن
۱۵زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر
مثال مرهمی در کار کردن
۱۶خمش کن شد خموشی چون بلادر
بلادر گر ننوشی باش کودن
۱۷