سوی بیماران خود شد شاه مه رویان من
گفت ای رخهای زرد و زعفرانستان من
۱زعفرانستان خود را آب خواهم داد آب
زعفران را گل کنم از چشمه حیوان من
۲زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست
سر منه جز بر خط فرمان من فرمان من
۳ماه رویان جهان از حسن ما دزدند حسن
ذرهای دزدیدهاند از حسن و از احسان من
۴عاقبت آن ماه رویان کاه رویان می شوند
حال دزدان این بود در حضرت سلطان من
۵روز شد ای خاکیان دزدیدهها را رد کنید
خاک را ملک از کجا حسن از کجا ای جان من
۶شب چو شد خورشید غایب اختران لافی زنند
زهره گوید آن من دان ماه گوید آن من
۷مشتری از کیسه زر جعفری بیرون کند
با زحل مریخ گوید خنجر بران من
۸وان عطارد صدر گیرد که منم صدرالصدور
چرخها ملک من است و برجها ارکان من
۹آفتاب از سوی مشرق صبحدم لشکر کشد
گوید ای دزدان کجا رفتید اینک آن من
۱۰زهره زهره درید و ماه را گردن شکست
شد عطارد خشک و بارد با رخ رخشان من
۱۱کار مریخ و زحل از نور ماهم درشکست
مشتری مفلس برآمد کاه شد همیان من
۱۲چون یکی میدان دوانید آفتاب آمد ندا
هان و هان ای بیادب بیرون شو از میدان من
۱۳آفتاب آفتابم آفتابا تو برو
در چه مغرب فرورو باش در زندان من
۱۴وقت صبح از گور مشرق سر برآر و زنده شو
منکران حشر را آگه کن از برهان من
۱۵عید هر کس آن مهی باشد که او قربان او است
عید تو ماه من آمد ای شده قربان من
۱۶شمس تبریزی چو تافت از برج لاشرقیه
تاب ذات او برون شد از حد و امکان من
۱۷