هر که را گشت سر از غایت برگردیدن
ساکنان را همه سرگشته تواند دیدن
۱هر کی از ضعف خود اندر رخ مردان نگرد
بر دو چشم کژ او فرض بود خندیدن
۲هر کی صفرا شودش غالب از شیرینی
تلخ گردد دهنش گاه شکر خاییدن
۳عقل میدانی او خود خر لنگ افتاده است
در براق احدی دید کسی لنگیدن
۴ای کسی کز حدثان در حدثی افتادی
چون چنینی تو روا نیست تو را جنبیدن
۵باید اول ز حدث سوی قدم پیوستن
وانگهان بر قدمش نیمچهای ببریدن
۶خانه شاه بزن نقب اگر نقب زنی
گوهری دزد از آن خانه گه دزدیدن
۷من علامات گهر گفتم لیکن چه کنم
کورموشی چو ندارد نظر بگزیدن
۸شمس تبریز سخنهای تو می بخشد چشم
لیک کو گوش که داند سخنت بشنیدن
۹