اینک آن انجم روشن که فلک چاکرشان
اینک آن پردگیانی که خرد چادرشان
۱همچو اندیشه به هر سینه بود مسکنشان
همچو خورشید به هر خانه فتد لشکرشان
۲نظر اولشان زنده کند عالم را
در نظر هیچ نگنجد نظر دیگرشان
۳ای بسا شب که من از آتششان همچو سپند
بودهام نعره زنان رقص کنان بر درشان
۴گر تو بو می نبری بوی کن اجزای مرا
بو گرفتهست دل و جان من از عنبرشان
۵ور تو بس خشک دماغی به تو بو می نرسد
سر بنه تا برسد بر تو دماغ ترشان
۶خود چه باشد تر و خشک حیوانی و نبات
مه نبات و حیوان و مه زمین مادرشان
۷همه عالم به یکی قطره دریا غرقند
چه قدر خورد تواند مگس از شکرشان
۸