هیچ باشد که رسد آن شکر و پسته من
نقل سازد جهت این جگر خسته من
۱دست خود بر سر من مالد از روی کرم
که تو چونی هله ای بیدل و پابسته من
۲سر گران گشته از آن باده بیساغر من
زعفران کشته بدین لاله بررسته من
۳زخم بر تار تو اندرخور خود چون رانم
ای گسسته رگت از زخمه آهسته من
۴چون تنم جان نشود زان ابدی آب حیات
چون دلم برنجهد زان بت برجسته من
۵هله ای طیف خیالش بنشین و بشنو
یک زمانی سخن پخته به نبشته من
۶چون مه چارده شب را تو برآرای به حسن
ای به شبها و سحرها به دعا جسته من
۷چند صفها بشکستی و بدیدی همه را
هیچ دیدی تو صفی چون صف اشکسته من
۸لاله زار و چمن ار چه که همه ملک وی است
هوس و رغبت او بین تو به گلدسته من
۹لب ببند و قصص عشق به گوش او گوی
که حریص آمد بر گفتن پیوسته من
۱۰