خوی با ما کن و با بیخبران خوی مکن
دم هر ماده خری را چو خران بوی مکن
۱اول و آخر تو عشق ازل خواهد بود
چون زن فاحشه هر شب تو دگر شوی مکن
۲دل بنه بر هوسی که دل از آن برنکنی
شیرمردا دل خود را سگ هر کوی مکن
۳هم بدان سو که گه درد دوا می خواهی
وقف کن دیده و دل روی به هر سوی مکن
۴همچو اشتر بمدو جانب هر خاربنی
ترک این باغ و بهار و چمن و جوی مکن
۵هان که خاقان بنهاده است شهانه بزمی
اندر این مزبله از بهر خدا طوی مکن
۶میر چوگانی ما جانب میدان آمد
پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن
۷روی را پاک بشو عیب بر آیینه منه
نقد خود را سره کن عیب ترازوی مکن
۸جز بر آن که لبت داد لب خود مگشا
جز سوی آنک تکت داد تکاپوی مکن
۹روی و مویی که بتان راست دروغین می دان
نامشان را تو قمرروی زره موی مکن
۱۰بر کلوخی است رخ و چشم و لب عاریتی
پیش بیچشم به جد شیوه ابروی مکن
۱۱قامت عشق صلا زد که سماع ابدی است
جز پی قامت او رقص و هیاهوی مکن
۱۲دم مزن ور بزنی زیر لب آهسته بزن
دم حجاب است یکی تو کن و صدتوی مکن
۱۳