جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدن
آنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
۱گرچه من خود ز عدم دلخوش و خندان زادم
عشق آموخت مرا شکل دگر خندیدن
۲بی جگر داد مرا شه دل چون خورشیدی
تا نمایم همه را بیز جگر خندیدن
۳به صدف مانم خندم چو مرا درشکنند
کار خامان بود از فتح و ظفر خندیدن
۴یک شب آمد به وثاق من و آموخت مرا
جان هر صبح و سحر همچو سحر خندیدن
۵گر ترش روی چو ابرم ز درون خندانم
عادت برق بود وقت مطر خندیدن
۶چون به کوره گذری خوش به زر سرخ نگر
تا در آتش تو ببینی ز حجر خندیدن
۷زر در آتش چو بخندید تو را می گوید
گر نه قلبی بنما وقت ضرر خندیدن
۸گر تو میر اجلی از اجل آموز کنون
بر شه عاریت و تاج و کمر خندیدن
۹ور تو عیسی صفتی خواجه درآموز از او
بر غم شهوت و بر ماده و نر خندیدن
۱۰ور دمی مدرسه احمد امی دیدی
رو حلالستت بر فضل و هنر خندیدن
۱۱ای منجم اگرت شق قمر باور شد
بایدت بر خود و بر شمس و قمر خندیدن
۱۲همچو غنچه تو نهان خند و مکن همچو نبات
وقت اشکوفه به بالای شجر خندیدن
۱۳