همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن
وقت آن شد که درآییم خرامان به چمن
۱همه خوردند و برفتند بقای ما باد
که دل و جان زمانیم و سپهدار زمن
۲چو توی آب حیاتی کی نماند باقی
چو تو باشی بت زیبا همه گردند شمن
۳کتب العشق علینا غمرات و محن
و قضی الحجب علینا فتنا بعد فتن
۴فرج آمد برهیدیم ز تشویش جهان
بپرد جان مجرد به گلستان منن
۵ناقتی نخ هنا فهو مناخ حسن
فیه ماء و سخاء و رخاء و عطن
۶یرزقون فرحین بخوریم آن می و نقل
مقعد صدق چو شد منزل عشاق سکن
۷دامن سیب کشانیم سوی شفتالو
ببریم از گل تر چند سخن سوی سمن
۸چو مرا می بدهی هیچ مجو شرط ادب
مست را حد نزند شرع مرا نیز مزن
۹ادب و بیادبی نیست به دستم چه کنم
چو شتر می کشدم مست شتربان به رسن
۱۰بلبل از عشق ز گل بوسه طمع کرد و بگفت
بشکن شاخ نبات و دل ما را مشکن
۱۱گفت گل راز من اندرخور طفلان نبود
بچه را ابجد و هوز به و حطی کلمن
۱۲گفت گر می ندهی بوسه بده باده عشق
گفت این هم ندهم باش حزین جفت حزن
۱۳گفت من نیز تو را بر دف و بربط بزنم
تنن تن تننن تن تننن تن تننن
۱۴گفت شب طشت مزن که همه بیدار شوند
که مگر ماه گرفتهست مجو شور و فتن
۱۵طشت اگر من نزنم فتنه چو نه ماهه شدهست
فتنهها زاید ناچار شب آبستن
۱۶برگ می لرزد بر شاخ و دلم می لرزد
لرزه برگ ز باد و دلم از خوب ختن
۱۷تاب رخسار گل و لاله خبر می دهدم
که چراغی است نهان گشته در این زیر لگن
۱۸جهد کن تا لگن جهل ز دل برداری
تا که از مشرق جان صبح برآید روشن
۱۹شمس تبریز طلوعی کن از مشرق روح
که چو خورشید تو جانی و جهان جمله بدن
۲۰