چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبان
که شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
۱به شکرخانه او رفته به سر لب شکران
مانده اندر عجبش خیره همه بوالعجبان
۲خبر افتاد که گرگی طمع یوسف کرد
همه گرگان شده از خجلت این گرگ شبان
۳چه خوشیهای نهان است در آن درد و غمش
که رمیدند ز دارو همه درمان طلبان
۴بس بود هستی او مایه هر نیست شده
بس بود مستی او عذر همه بیادبان
۵عارف از ورزش اسباب بدان کاهل شد
که همان بیسببی شد سبب بیسببان
۶خیز کامروز ز اقبال و سعادت باری
طرب اندر طرب است از مدد بوطربان
۷من بر آن بودم کز جان و دل تفسیده
بازگویی صفت عشق به روزان و شبان
۸شمس تبریزی مرا دوش همیگفت خموش
چون تو را عشق لب ماست نگهدار زبان
۹