چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان
چه خیالات دگر مست درآید به میان
۱گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند
وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان
۲هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند
همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان
۳سخنم مست شود از صفتی و صد بار
از زبانم به دلم آید و از دل به زبان
۴سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست
همه بر همدگر افتاده و در هم نگران
۵همه بر همدگر از بس که بمالند دهن
آن خیالات به هم درشکند او ز فغان
۶همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است
همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان
۷ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم
تا مفرح شود آن را که بود دیده جان
۸