نک بهاران شد صلا ای لولیان
بانگ نای و سبزه و آب روان
۱لولیان از شهر تن بیرون شوید
لولیان را کی پذیرد خان و مان
۲دیگران بردند حسرت زین جهان
حسرتی بنهیم در جان جهان
۳با جهان بیوفا ما آن کنیم
هرچ او کردهست با آن دیگران
۴تا حریف خود ببیند او یکی
امتحان او بیابد امتحان
۵نی غلط گفتم جهان چون عاشق است
او به جان جوید جفای نیکوان
۶جان عاشق زنده از جور و جفاست
ای مسلمان جان که را دارد زیان
۷راه صحرا را فروبست این سخن
کس نجوید راه صحرا را دهان
۸تو بگو دارد دهان تنگ یار
با لب بسته گشاد بیکران
۹هر که بر وی آن لبان صحرا نشد
او نه صحرا داند و نی آشیان
۱۰هر که بر وی زان قمر نوری نتافت
او چه بیند از زمین و آسمان
۱۱هر کسی را کاین غزل صحرا شود
عیش بیند زان سوی کون و مکان
۱۲