دیدی چه گفت بهمن هیزم بنه چو خرمن
گر دی نکرد سرما سرمای هر دو بر من
۱سرما چو گشت سرکش هیزم بنه در آتش
هیزم دریغت آید؟ هیزم به است یا تن؟
۲نقش فناست هیزم عشق خداست آتش
در سوز نقشها را ای جان پاکدامن
۳تا نقش را نسوزی جانت فسرده باشد
مانند بتپرستان دور از بهار و مؤمن
۴در عشق همچو آتش چون نقره باش دلخوش
چون زادهٔ خلیلی آتش تو راست مَسکن
۵آتش به امر یزدان گردد به پیش مردان
لاله و گل و شکوفه ریحان و بید و سوسن
۶مؤمن فسون بداند بر آتشش بخواند
سوزش در او نماند ماند چو ماه روشن
۷شاباش ای فسونی کافتد از او سکونی
در آتشی که آهن گردد از او چو سوزن
۸پروانه زان زند خود بر آتش موقّد
کو را همینماید آتش به شکل روزن
۹تیر و سنان به حمزه چون گلفشان نماید
در گلفشان نپوشد کس خویش را به جوشن
۱۰فرعون همچو دوغی در آب غرقه گشته
بر فرق آب موسی بنشسته همچو روغن
۱۱اسپان اختیاری حمال شهریاری
پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن
۱۲چو لک لک است منطق بر آسیای معنی
طاحون ز آب گردد نه از لکلک مُقنّن
۱۳زان لک لک ای برادر گندم ز دلو بجهد
در آسیا درافتد گردد خوش و مطحّن
۱۴وز لک لک بیان تو از دلو حرص و غفلت
در آسیا درافتی یعنی رهی مُبیّن
۱۵من گرم میشوم جان اما ز گفت و گو نی
از شمس دین زرین تبریز همچو معدن
۱۶