جانا بیار باده و بختم بلند کن
زان حلقههای زلف دلم را کمند کن
۱مجلس خوش است و ما و حریفان همه خوشیم
آتش بیار و چارهٔ مشتی سپند کن
۲زان جام بیدریغ در اندیشهها بریز
در بیخودی سزای دل خودپسند کن
۳ای غم، برو برو، بر مستانت کار نیست
آن را که هوشیار بیابی گزند کن
۴مستان مسلّمند ز اندیشهها و غم
آن کو نشد مسلّم او را نژند کن
۵ای جان مست مجلس «اَبرارَ یَشرَبونَ»
بر گربهٔ اسیر هوا ریش خند کن
۶ریش همه به دست اجل بین و رحم کن
از مرگ وارهان همه را سودمند کن
۷عزم سفر کن ای مه و بر گاو نه تو رخت
با شیرگیر مست مگو ترک پند کن
۸در چشم ما نگر اثر بیخودی ببین
ما را سوار اشقر و پشت سمند کن
۹یک رگ اگر در این تن ما هوشیار هست
با او حساب دفتر هفتاد و اند کن
۱۰ای طبع روسیاه سوی هند باز رو
وی عشق ترک تاز سفر سوی جند کن
۱۱آن جا که مست گشتی، بنشین، مقیم شو
و آنجا که باده خوردی آنجا فکند کن
۱۲در مطبخ خدا اگرت قوت روح نیست
آنگاه سر در آخُر این گوسفند کن
۱۳خواهی که شاهدان فلک جلوهگر شوند
دل را حریف صیقل آیینه رند کن
۱۴ای دل خموش کن همه بیحرف گو سخن
بیلب حدیث عالم بیچون و چند کن
۱۵