مستی و عاشقی و جوانی و جنس این
آمد بهار خرم و گشتند همنشین
۱صورت نداشتند مصور شدند خوش
یعنی مخیلات مصورشده ببین
۲دهلیز دیده است دل آنچ به دل رسید
در دیده اندرآید صورت شود یقین
۳تبلی السرایر است و قیامت میان باغ
دلها همینمایند آن دلبران چین
۴یعنی تو نیز دل بنما گر دلیت هست
تا کی نهان بود دل تو در میان طین
۵ایاک نعبد است زمستان دعای باغ
در نوبهار گوید ایاک نستعین
۶ایاک نعبد آنک به دریوزه آمدم
بگشا در طرب مگذارم دگر حزین
۷ایاک نستعین که ز پری میوهها
اشکسته میشوم نگهم دار ای معین
۸هر لحظه لاله گوید با گل که ای عجب
نرگس چه خیره مینگرد سوی یاسمین
۹سوسن زبان برون کند افسوس میکند
گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین
۱۰یکتا مزوری است بنفشه شده دوتا
نیلوفر است واقف تزویرش ای قرین
۱۱سر چپ و راست میفکند سنبل از خمار
اریاح بر یسارش و ریحانش در یمین
۱۲سبزه پیاده میدود اندر رکاب سرو
غنچه نهان همیکند از چشم بد جبین
۱۳بید پیاده بر لب جو اندر آینه
حیران که شاخ تر ز چه افشاند آستین
۱۴اول فشاندنی است که تا جمع آورد
وآنگه کند نثار درافشان واپسین
۱۵در باغ مجلسی چو نهاد آفریدگار
مرغان چو مطربان بسرایند آفرین
۱۶آن میر مطربان که ورا نام بلبل است
مست است و عاشق گل از آن است خوش حنین
۱۷گوید به کبک فاخته کآخر کجا بدیت
گوید بدان طرف که مکان نبود و مکین
۱۸شاهین به باز گوید کاین صیدهای خوب
کی صید کرد از عدم آورد بر زمین
۱۹یک جوق گلرخان و دگر جوق نوخطان
کاندر حجاب غیب کرامند و کاتبین
۲۰ما چند صورتیم یزک وار آمده
نک میرسند لشکر خوبان از آن کمین
۲۱یوسف رخان رسند ز کنعان آن جهان
شیرین لبان رسند ز دریای انگبین
۲۲نک نامهشان رسید به خرما و نیشکر
و آن نار دانه دانه و بیهیچ دانه بین
۲۳ای وادیی که سیب در او رنگ و بوی یافت
مغز ترنج نیز معطر شد و ثمین
۲۴انگور دیر آمد زیرا پیاده بود
دیر آ و پخته آ که توی فتنه ای مهین
۲۵ای آخرین سابق و ای ختم میوهها
وی چنگ درزده تو به حبل الله متین
۲۶شیرینیت عجایب و تلخیت خود مپرس
چون عقل کز وی است شر و خیر و کفر و دین
۲۷اندر بلا چو شکر و اندر رخا نبات
تلخی بلای توست چو خار ترنگبین
۲۸ای عارف معارف و ای واصل اصول
ای دست تو دراز و زمانه تو را رهین
۲۹از دست توست خربزه در خانهای نهان
در نی دریچه نی که تو جانی و من جنین
۳۰از تو کدو گریخت رسن بازیی گرفت
آن نیم کوزه کی رهد از چشمه معین
۳۱چون گوش تو نداشت ببستند گردنش
گوشش اگر بدی بکشیدیش خوش طنین
۳۲فی جیدها ببست خدا حبل من مسد
زیرا نداشت گوش به پیغام مستبین
۳۳گوشی که نشنود ز خدا گوش خر بود
از حق شنو تو هر نفسی دعوت مبین
۳۴ای حلق تو ببسته تقاضای حلق و فرج
بیگوش چون کدو تو رسن بسته بر وتین
۳۵حلقه به گوش شه شو و حلق از رسن بخر
مردم ز راه گوش شود فربه و سمین
۳۶باقیش برنویسد آن شهریار لوح
نقاش چین بگوید تو نقشها مچین
۳۷نقاش چین بگفتم آن روح محض را
آن خسرو یگانه تبریز شمس دین
۳۸