با عاشقان نشین و همه عاشقی گزین
با آنک نیست عاشق یک دم مشو قرین
۱ور ز آنک یار پرده عزت فروکشید
آن را که پرده نیست برو روی او ببین
۲آن روی بین که بر رخش آثار روی او است
آن را نگر که دارد خورشید بر جبین
۳از بس که آفتاب دو رخ بر رخش نهاد
شهمات میشود ز رخش ماه بر زمین
۴در طرههاش نسخه ایاک نعبد است
در چشمهاش غمزه ایاک نستعین
۵بیخون و بیرگ است تنش چون تن خیال
بیرون و اندرون همه شیر است و انگبین
۶از بس که در کنار همیگیردش نگار
بگرفت بوی یار و رها کرد بوی طین
۷صبحی است بیسپیده و شامی است بیخضاب
ذاتی است بیجهات و حیاتی است بیحنین
۸کی نور وام خواهد خورشید از سپهر
کی بوی وام خواهد گلبن ز یاسمین
۹بیگفت شو چو ماهی و صافی چو آب بحر
تا زود بر خزینه گوهر شوی امین
۱۰در گوش تو بگویم با هیچ کس مگو
این جمله کیست مفخر تبریز شمس دین
۱۱