تو آب روشنی تو در این آب گل مکن
دل را مپوش پردهٔ دل را تو دل مکن
۱پاکان به گرد در به تماشا نشستهاند
دل را و خویش را ز عزیزان خجل مکن
۲دل نعره میزند که بکش خویش را ز عشق
ور جمله جان نگردی دل را بحل مکن
۳مس را که زر کنند یکی علم دیگر است
زینها که میکنی نشود زر بهل مکن
۴دوری بگشت این تن کز دل بگشتهای
سی سال دور باشد سی را چهل مکن
۵چیزی که زیر هاون افلاک سوده شد
این سرمه نیست دیده از آن مکتحل مکن
۶هنگامههاست در ره هر جا مهای است رو
بیگاه گشت روز تو خود مشتغل مکن
۷