میآیدم ز رنگ تو ای یار بوی آن
برکندهای به خشم دل از یار مهربان
۱از آفتاب روی تو چون شکل خشم تافت
پشتم خم است و سینه کبودم چو آسمان
۲زان تیرهای غمزه خشمین که میزنی
صد قامت چو تیر خمیدهست چون کمان
۳از پرسشم ز خشم لب لعل بستهای
جان ماندم ز غصه این یا دل و زبان
۴لطف تو نردبان بده بر بام دولتی
ای لطف واگرفته و بشکسته نردبان
۵این لابه ام به ذات خدا نیست بهر جان
ای هر دمی خیال تو صد جان جان جان
۶یاد آر دلبرا که ز من خواستی شبی
نقشی ز جان خون شده من دادمت نشان
۷جانا به حق آن شب کان زلف جعد را
در گردنم درافکن و سرمست میکشان
۸تا جان باسعادت غلطان همیرود
چوگان دو زلف و گوی دل و دشت لامکان
۹کرسی عدل نه تو به تبریز شمس دین
تا عرش نور گیرد و حیران شود جهان
۱۰