سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من
سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من
۱مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من
هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من
۲درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را
روی به دریا نهم نیست جز این راه من
۳چند شود تر زمین از مدد اشک من
چند بسوزد فلک از تبش و آه من
۴چند بگوید دلم وای دلم وای دل
چند بگوید لبم راز شهنشاه من
۵رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج
آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من
۶آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانهام
یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من
۷ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد
دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من
۸خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم
صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من
۹عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا
شمع رخ او بس است در شب بیگاه من
۱۰گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند
جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من
۱۱در پی هر بیت من گویم پایان رسید
چون ز سرم میبرد آن شه آگاه من
۱۲