ای رخ خندان تو مایه صد گلستان
باغ خدایی درآ خار بده گل ستان
۱جامه تن را بکن جان برهنه ببین
جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان
۲هین که نهای بیزبان پیش چنین جانها
قصه نی بیزبان نعره جان بیدهان
۳آمد امروز یار گفت سلام علیک
چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان
۴خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج
خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان
۵لعل لب او که دور از لب و دندان تو
خواند فسونهای عشق خواجه ببین این نشان
۶آمد غماز عشق گفت در این گوش من
یار میان شماست خوب و لطیف و نهان
۷دامن دل را کشید یار به یک گوشهای
گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان
۸گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من
شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان
۹و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را
و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان
۱۰