باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من
باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من
۱سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق
زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من
۲عقل همه عاقلان خیره شود چون رسد
لیلی و مجنون من ویسه و رامین من
۳در حسد افتادهایم دل به جفا دادهایم
جنگ که میافکند یار سخنچین من
۴او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا
تازه کند دم به دم کین تو و کین من
۵گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ
در کُشش همدگر از پی آیین من
۶یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان
آه که مینشنود یارب و آمین من
۷گوید تو کار خویش میکن و من کار خویش
این بُدهست از ازل یاسه پیشین من
۸کار من آن کت زنم کار تو افغان گری
عید منم طبل تو سخره تکوین من
۹بنده این زاریم عاشق بیماریم
کاو نرود آن زمان از سر بالین من
۱۰راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ
گرچه کند کژروی طبع چو فرزین من
۱۱درگذر از تنگ من ای من من ننگ من
دیده شدی آن من گر نبدی این من
۱۲بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو
نقد عجب میبرد دزد ز خرجین من
۱۳