ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون
خیرهٔ عشقت چو من، این فلکِ سرنگون
۱میدر و میدوز تو، میبر و میسوز تو
خون کن و میشوی تو، خون دلم را به خون
۲چونک ز تو خاستهست، هر کژ تو راست است
لیک بتا راست گو، نیست مقام جنون؟
۳دوش خیال نگار، بعدِ بسی انتظار
آمد و من در خمار، یا رب چون بود چون
۴خواست که پر واکُند، روی به صحرا کند
باز مرا میفریفت از سخن پرفسون
۵گفتم: "والله که نی، هیچ مساز این بنا
گر عجمی "رفت، نیست" ور عربی "لایکون"
۶در دل شب آمدی، نیک عجب آمدی
چون برِ ما آمدی نیست رهایی کنون
۷