ای که
به هنگامِ درد راحتِ جانی مرا
وِی
که به تلخیِ فقر گنجِ روانی مرا
۱آنچه
نبردهست وهم عقل ندیدهست و فهم
از تو
به جانم رسید قبله از آنی مرا
۲از کرمت من به ناز مینگرم در بقا
کی بفریبد شها دولت فانی مرا؟
۳نَغمَت آنکس که او مژدهی تو آورَد
گرچه
به خوابی بوَد به ز اَغانی مرا
۴در رکعات نماز هست خیال تو شه!
واجب و
لازم چنانک سَبع مَثانی مرا
۵در گنه کافران رحم و شفاعت تو راست
مهتری
و سروری! سنگدلانی مرا
۶گر کرم لایزال عرضه کند مُلکها
پیش نهد
جملهای کنز نهانی مرا
۷سجده
کنم من ز جان روی نهم من به خاک
گویم از اینها همه عشق فلانی مرا
۸عمر ابد پیش من هست زمان وصال
زانک نگنجد در او هیچ زمانی مرا
۹عمر، اَوانیست
و وصل، شربت صافی در آن
بی تو
چه کار آیدم رنج اَوانی مرا ؟
۱۰بیست
هزار آرزو، بود مرا پیش از این
در هوسش
خود نماند هیچ امانی مرا
۱۱از مدد لطف او ایمن گشتم از آنک
گوید
سلطان غیب: «لَستَ تَرانی» مرا
۱۲گوهر معنی اوست پر شده جان و دلم
اوست
اگر گفت نیست ثالث و ثانی مرا
۱۳رفت
وصالش به روح جسم نکرد التفات
گرچه
مجرد ز تن گشت عیانی مرا
۱۴پیر
شدم از غمش لیک چو تبریز را
نام بری بازگشت جمله جوانی مرا
۱۵